با عرض پوزش
با تمامی احترامی که برای همه ی انسان ها... چه سفید چه سیاه، چه قارون ... چه گدا،چه مغول زاده ... چه کوروش زاده، چه چپی ... چه راستی، چه کم سواد ...چه با سواد، قائل ام.
باعرض پوزش باید بگویم که از ....
تمام کارمندان د و ل ت که با رنگ های پریده و چهره های بیمارگونه پشت میزشان لم می دهند و بجای توجه به ارباب رجوع تمام تمرکزشان بر چای نوشیدنشان است....
از تمام مذهبیون، که معتقدند خودشان هستند که باید تعیین کنند مردم چه چیز بدانند، چه چیز ندانند و چگونه باید بدانند...
از تمام دانشگاهیون، که علم را در انحصار خودشان می دانند.
به یک اندازه متنفرم.
تنهایی دلپذیر
ساعت 7.15 موبایلم زنگ خورد... با چشمای بسته کٍش اومدم و قطعش کردم.
" پنج دقیقه دیگه بخوابم بلند میشم"
چشمامو که باز کردم ساعت 7.30 بود....
" ولش کن آرایش نمی کنم بجاش پنج دقیقه دیگه هم می خوابم"
چشمامو باز کردم ... ساعت 7.50 دقیقه ... دیگه حتا وقت برای صبحونه خوردن هم نداشتم.
دور خودم می چرخیدم... پالتومو تنم کردم اومدم روسری رو سرم کنم که چشمم افتاد به قیافه ی خوابالوم...
اولین جلسه از کلاسم بود و خب برای من first impression خیلی خیلی مهمه.... مطمئنن با این قیافه خوابالو همه ازم بیزار می شدن.
خدا بیامورزه کسی که آرایش کردن رو رواج داد ... به لطف این رنگ و روغنا کمی شبیه آدم شدم و خب این یعنی باز هم دیرترم شد!!!
بعد از دوران دانشجویی دیگه پیش نیومده بود صبح زود سوار مترو بشم... مثل سابق شلوغ بود
به ساعت که نگاه کردم دیدم wow حسابی دیرم شده و امکان نداره به موقعه برسم... پس سعی کردم خونسرد باشم و هیچ توجهی نکنم که چقدر قطار بی جهت تو ایستگاه ها معطل می کنه.
منی که تا ساعت یازده صبح گشنم نمیشه. امروز دلم داشت ضعف می رفت... دست کردم تو کیفم و یه دونه از اون تافی خوشمزه ها که مائده برام خریده از کیفم اوردم بیرون... همین که داشتم بسته اش رو باز می کردم چشمم افتاد به دستام و با این صحنه روبرو شدم!!!!
واقعن نمی دونستم بخندم!!! گریه کنم!!! سینه بزنم!!!! چی کار کنم. دیر کردنم به جهنم این دستای تا به تا رو کجای دلم جا بدم؟؟؟؟
کاری از دستم برنمیومد پس با خودم گفتم:
" فوقش میشم سوژه خنده ی مردم چه ایرادی داره!!!!"
وقتی رسیدم سر کلاس ساعت 9.20 دقیقه بود. یعنی بیست دقیقه تاخیر داشتم. اما از اونجایی که اینجا ای ر ا ن است. جناب استاد تشریف نیورده بودن هنوز و تازه بعد از من 3_4 نفر دیگه هم اومدن. وبنده کلی به خودم فحش دادم که چرا نشستم سرفرصت صبحونه بخورم.
کلاس خوبی بود.... دوسش داشتم.
__________________________________________________________________
دیگه ذوق نوشتن ندارم!!!!!!!!!!!!! می ترسم اتفاقی برای نقاشی کردنم افتاد برای نوشتنم هم بیوفته!!!!
اما سعی می کنم بنویسم و امیدوارم که این بی میلی به نوشتن موقتی باشه.
عالم دیوانگی
بگذار هم فکر کنند؛ من آدم بشو نیستم
اصلن بگذار همه فکر کنند؛من آدم نیستم...
چه باک از تفکرات عاقلان، وقتی که من با دیوانگی ام عالمی دارم.
نظرات ()
