لعنت به این روزها
سه روز است که این صفحه را باز می کنم، دلم می خواهد بنویسم بعد فکر می کنم که خب بهتر است از روزمرگی هایم بنویسم تا اینکه غم نامه ثبت کنم.
بعد فکر می کنم که خب، از دیدن مهدیس و پسرک دوست داشتنی اش بنویسم یا از کادوی که به مناسبت تولدم، هدیه گرفتم از همان کادوی که از کاغذ و ربان پیچیده شده دورش تا کارت رویش و خود هدیه عجیب با رنگ آمیزی اتاقم ست است.
و یا از این بنویسم که سه روز است امیرمحمد(خواهرزاده ام) مهمان من است و اتاقم پر شده است از مداد رنگی، بادکنک، گواش، کاغذ، عروسک و هر کدامشان را که بخواهم جمع کنم امیرمحمد مخالفت می کند و البته اعتراف می کنم که به شدت لذت می برم از اینکه هر قدمی که برمی دارم یک چیزی فرو می رود در پایم ....انگار وجودش، این بهم ریختگی، این بادکنک ها، مدادرنگی ها روح بخشیده اند به اتاقم....
اما از هر کدامشان که می خواهم بنویسم بیشتر از چند خط به ذهنم نمی رسد...
چیزی که همش از ذهنم می گذرد این است که ای کاش....
ای کاش هنوز دغدغه هایم این بود که testing را پاس کنم...
ای کاش هنوز غصه ام این بود که چطور هفت صبح بیدار شوم و سر کلاس مزخرف اندیشه بنشینم...
ای کاش هنوز توی پارک ایران*شهر می نشستیم روبروی هم و صفحه نیازمندهای هم*شهری را ورق می زدیم تا برای " او " کار پیدا کنیم....
ای کاش هنوز ذوق می کردیم از اینکه فردا وقت مصاحبه دارد...
ای کاش هنوز مشکلمان، این بود که با این حقوق نمی شود زندگی مشترک را شروع کرد...
ای کاش هنوز سه سال پیش بود، هنوز در خیابان ول*عصر قدم می زدیم ... من آن پالتوی زیتونی ام را تن می کردم و "او" آن جلیقه سرمه ایش را که بید زد!!!
ای کاش هنوز موقع سفارش غذا اول به قیمت هایشان نگاه می کردم...
ای کاش هنوز وقتی باهم بیرون می رویم پول کم بیاریم و بعد کیف و جیب هایمان را زیر و رو کنیم برای یک هزار تومانی و بعد ریز ریز بخندیم ....
ای کاش هنوز، "او" برای کنکور فوق می خواند و من دلشوره ی این را داشتم که جواب کنکورش چه می شود....
ای کاش هنوز، هدیه های که می گرفتم عروسک بود و دستبند نقره، ای کاش هیچ وقت آن گوشواره های قلبی را، آن انگشتر و گوشواره ی پروانه ی پر از نگین را، آن بیگودی مارک فلان را و.... را هدیه نمی گرفتم.
ای کاش هنوز مشکلاتمان کوچک بود، آنقدر کوچک که با فوق قبول شدنش،که با ثبت شرکتش حل می شد
ای کاش مشکلاتمان، مشکلات منطقی بود!!!!
ای کاش هنوز گذشته های دور بود....
ای کاش هیچ وقت درک نمی کردم که عجب دردی دارد دلــــــــــــــــــــــــــــــتنگی
ای کاش هنوز....
..... هیچ ..... لعنت به این روزها
....

دراز کشیدم و دارم داستانی رو می خونم که پر از دیالوگِ .....
" Then I'll do it.Because I don't care about me"
"What do you mean"
"I don't care about me"
"Well, I care about you"
" oh, yes. But I don't care about me. And I'll do it and then everything will be fine"
غم دیالوگ ها دل زده م می کنه. کتابو می بندم و میزارم کنار دستم ..... همینطور خیره دارم نگاه می کنم به روبروم که چشمم میوفته به انگشت پام (توصیه می کنم نبینید فقط برای اینکه روند رشد ناخنمو بعدها ببینم این عکسو گذاشتم)، همون انگشتی که حدودن سه _ چهار ماه قبل دچار حادثه شده بود.
تقریبن پنجاه درصد از ناخنم دراومده .... دوباره بهش نگاه می کنم هنوز زشته هنوز وقتی کسی بهش نگاه می کنه میگه " اَه " و چشماشو می بنده .... اما پای من خوبه دیگه درد نداره ... دیگه وقتی چیزی بهش می خوره دلم از شدت درد ضعف نمیره....
خوبه فقط زمان می خواد که به شکل اولش برگرده همین!!!!
بعد فکر می کنم به این مدت از هفده آبان تا امروز .... حدود سی و هشت روز گذشته است ... سی و هشت روز از روزی که قلبم شکست می گذره .... سخت بود .... خیلی درد داشت ... اما گذشت ....
نسبت به یک ماهه قبل خیلی آروم ترم دیگه اثری از اون همه درد نیست .... درست مثل انگشت پام که دیگه درد نمی کنه .... درست مثل انگشت پام که اوج دردش وقتی بود که پانسمانمو برای بار اول باز کردن و بتادین روش ریختن .... اوج درد روحی من هم اون روزی بود که در طول یک روز دو به اصطلاح رفیق، تمام و کمال در حقم نارفیقی کردن اون وقتی بود که ندیده و نشناخته طرد شدم.
حالا آرومم اما هنوز دل شکستم التیام پیدا نکرده... هنوز از لحاظ روحی مثل اول نشدم .... درست مثل انگشت پام که هنوز ظاهر قبلشو پیدا نکرده....
قلب و روح و احساسم این روزها شباهت زیادی دارن به انگشت پام با این تفاوت که مطمئنم انگشت پام تا چهار _پنج ماهه دیگه مثل روز اولش میشه اما مطمئن نیستم این حفره ی که تو قلبم ایجاد شده تا چهار _ پنج ساله دیگه پر بشه و مثل روز اولش!!!!
________________________________________________________________
این آهنگو زیاد گوش میدم این روزا
و اینگونه دهن کجی می کنم به من ِ والدم
امروز ساعت ده صبح مصاحبه کاری داشتم و نرفتم!!!!!
شاید چند ماه بعد پشیمون بشم که این موقعیت رو از دست دادم اما حقیقتش دیشب هرچقدر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم برم.
اگه جواب مصاحبه منفی می بود، خب یقینن ناراحت می شدم. تو شرایط فعلی دلم نمی خواهد چیزی یا کسی بهم یادآوری کنه که چقدر از توانایی هامو از دست دادم. و اگر مثبت می بود باز تو شرایطی نیستم که بتونم فشار و استرس کار رو تحمل کنم.
پس نرفتم به همین سادگی!!!
اما از صبح این من ِ والدم مدام داره بهم غر می زنه و بازخواستم می کنه، هر چی بهش می گم بابا من زن بیرون از خونه نیستم من آدم کار کردن نیستم، من دوستم دارم دنیام آروم باشه دنیام پر باشه از کتاب، داستان،شعر،آهنگ،کیک پزی، آشپزی .... اما باز نمی فهمه و مدام بهم سرکوفت می زنه که چون همه ی هم نسل هات شاغلند تو هم باید شاغل باشی اما من هیچ نیازی از درون به کار کردن پیدا نمی کنم.
بخاطره اینکه از شر غرغر کردناش راحت بشم،رفتم تو آشپزخونه غذای مورد علاقه ام رو درست کردم.... لوبیاپلو با دارچین و فلفل، و بعد ژله دورنگ همراه با بستنی و بعد ماست و خیار پر از نعنا و گردو... که شد اینا

و ژله از نمایی بغل

از لوبیاپلو دیگه روم نشد جلو مامان و بابام عکس بگیرم
و بعد زنگ زدم به فربد(خواهرزاده ام) و باهاش قرار گذاشتم برای عصر که بریم سینما.
و بعد لاک زدم و لوازم آرایشم رو ریختم تو این کیف لوازم آرایشی که تازه خریدم

و کلی کیف کردم و سر صبر آرایش کردم و پر از حسای خوب شدم و از غرغر من ِ والدم هم خلاص شدم.
قرار بریم فیلم " اخلاقتو* خوب *کن" حس خوبی بهش ندارم اما بهتر از گلوگاه× شیطان و نفرینه. برم حاضر بشم دیگه....
خواهر کوچیکِ بودن کجا و خاله کوچیکِ بودن کجا!!!
اختلاف سنی من با خواهرهایم تقریبن نجومی ست و شاید همین اختلاف سنی باعث شده که من بیشتر از دیگران خواهر کوچیکٍ باشم!!!
خواهر کوچیکِ که باشی، همه چیز مثل کارتون های دوران کودکیمان شیرین و رویای است.
خواهر کوچیکٍ که باشی، وقتی مهمان خواهرت می شوی می توانی خودت را لوس کنی که وای هوس کردم با چای ام حلوا بخورم و یک ساعت بعد خواهری مهربانت یک بشقاب حلوای خوشمزه کنار لیوان چایت بگذارد.
خواهر کوچیکٍ که باشی، می دانی خواهرت حتا اگر برای یکروز هم سفر رفته باشد با سوغاتی برمی گردد.
خواهر کوچیکٍ که باشی، وقتی پشت سر خواهرت داری رانندگی می کنی، خواهر بزرگ اول می گرده یه جا پارک خوب برای تو پیدا می کنه و بعد از اینکه خیالش راحت شد تو پارک کردی تازه خودش کلی خیابون رو بالا و پایین می کنه تا یه جا پارک برای خودش پیدا کنه.
خواهر کوچیکٍ که باشی، وقتی خواهر بزرگ تا سر خیابون هم بخواد بره، بهت زنگ می زنه که اگه حوصله ات سررفته دنبال تو هم بیام.
کلن خواهر کوچیکٍ که باشی، همیشه از سمت خواهر بزرگ تر یه حس حمایت، اعتماد، اطمینان خاطر روی سرت هست. خواهر بزرگ تر چیزی ست بین مادر و دوست، مثل مادر بی توقع مهر می ورزد و حمایتت می کند و مثل دوست پایه ی شیطنت هایت می شود.
اما وقتی خاله کوچیکٍ میشی همه چیز تغییر می کنه.
بخاطره اختلاف سنی کمی که با خواهرزاده هات داری رابطه ی که با تو برقرار می کنن صمیمی تر از رابطه ای که با خاله های دیگه شون دارند.
خاله کوچیکٍ که باشی، وقتی خواهرزاده ات داره برای کنکور می خونه ازت توقع داره که پیگیر برنامه هاش باشی، براش بهترین کلاس رو پیدا کنی. و مدام باهاش حرف بزنی و بهش روحیه بدی.
خاله کوچیکٍ که باشی، وقتی خواهرزاده ات داره دوران بلو×غ رو پشت سر میزاره، و وارد رابطه های تازه میشه و تورو محرم رازش می دونه و از تجربه های تازش برات میگه، تو نمی دونی چطوری باهاش حرف بزنی که نصیحتش نکنی اما راهنمایش کنی.
خاله کوچیکٍ که باشی، خواهرزاده ی سه سالت درک نمی کنه که تو الان شکست عشقی خوردی و حوصله هیچ چیز را نداری و مجبوری در بدترین شرایط هم به کارهایش که برای جلب توجه تو انجام می دهد بخندی و یا برایش کاردستی درست کنی.
خاله کوچیکٍ که باشی، باید خیلی مراقب رفتارت،هدیه دادنت و حتا ابرازمحبت هایت باشی اگر ذره ای کم و بیش شود، خواهرزاده هایت معترض می شوند که بینشان فرق می گذاری.
خاله کوچیکٍ که باشی، وقتی بین خواهر و خواهرزاده ات بحث شود از همان بحث های که مختص فاصله ی بین نسل هاست. نمی دانی طرف خواهرت باید باشی یا خواهرزاده ات خیلی باید هنرمند باشی که بتوانی در بحث شرکت کنی و بی طرف بمانی و چون من آنقدرها هنرمند نیستم بحث را به شوخی می کشم و خب این روزها شوخ بودن برای من کار آسانی نیست.
خلاصه اینکه خواهر کوچیکٍ بودن بی نهایت آسان است و خاله کوچیکٍ بودن بی نهایت سخت اما یک نقطه اشتراک دارند و آن اینکه هردوش بی نهایت شیرین است.
....
شما که غریبه نیستید حالم چندان خوب نیست،
گفتم خوب نیست؟؟؟ نه،اشتباه گفتم حالم بد است، حالم بدتر از آن است که کسی بتواند درک کند.
از درون آشفته ام و متلاطم شما که غریبه نیستید بگذارید بگویم که سخت ترین جای زندگی آنجای نیست که اتفاق تلخی روی دهد، سخت ترین جای زندگی جایی ست که تلخ ترین اتفاق زندگیت در حال وقوع باشد و تو وانمود کنی که چقدر همه چیز مثل سابق است،چقدر آرامی و چقدر خوبی آنقدر خوب که وقتی خودت را در آیینه می بینی شک می کنی که اتفاق تلخی افتاده باشد!!!!
غریبه که اینجا را نمی خواند پس بگذارید این را هم بگویم که این روزها، لابه لای صفحات مجلات دنبال طالع بینی های بی سر و ته می گردم تا شاید بین آن ها جمله ای بیابم تا آرامم کند. و عجیب است که حتا در طالع بینی ها هم نوشته شده "بی تابی نکن و طاقت و شکیبایی ات را از دست نده."
نمی دانم شاید از بس ظاهرم را حفظ کرده ام حتا خدا هم باور نمی کند کاسه ی صبرم لبریز شده است، شاید خدا هم فکر می کند شوخی می کنم وقتی بهش می گویم " این دنیا و آدم هایش را نمی خواهم لطفن همین گوشه و کنار نگه دار تا پیاده شوم" ، آره به گمان حتا خدا هم باور نمی کند این بنده اش تا به حال انقدر احساس خستگی نکرده بوده، خدا هم باور نمی کند حالم خوب نیست.
تقصیر خودم است از بس همیشه سعی کردم آرام باشم از بس همیشه سعی کردم لبخند بزنم، شاد باشم......
زهره (دوستم) به من می گوید " احمق" می گوید:" وقتی ساده و راحت از اشتباهات دیگران می گذری و فراموش می کنی احمقی چون این راحت گذاشتن این اجازه را به آدم ها می دهد تا در حقت بدی کنند و خیالشان راحت باشد که تو زود فراموش می کنی"اما من هیچ وقت حرفش را نمی پذیرفتم،چون وقتی فراموش می کردم ذهن خودم آرام تر می شد.
اما دیشب فهمیدم زهره راست می گوید من احمق ام...
اگر احمق نبودم نباید یادم می آمد که نوزده آذر تولد مریم(همون دختر خاله ی امیر ) است .... نباید از ذهنم می گذشت که برای کسی که از نارفیقی هیچ چیز برایم کم نگذاشته است پیام تبریک بفرستم!!!!!!!!!!!!!
زهره راست می گوید من احمق ام یک احمق واقعی.
عکس متضاد
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت بمیخانه و خوش بنشینم
قرار نبودم دگر اینجا بنویسم.
قرار بود از اینجا بروم نه برای اینکه از " او " فرار کنم. چون می دانم آدمی که با یک شماره موبایل، اسم و فامیل و آدرس و حتا سن مرا پیدا می کند یا آدمی که رمز آی دی مرا که خودم بخاطره نمی آوردم در طول چند ساعت می یابد ... پیدا کردن آدرس وبلاگ که برایش piece of cake است.
اما می دانستم که نوشته هایم را می خواند و نمی خواستم بخاطره نوشته های من آزرده شود چون وقتی آدم ها از هم دلگیر باشند؛ پلک زدن طرف مقابل را هم زیر ذره بین می گذارند و آنقدر تجزیه و تحلیلش می کنند تا به این نتیجه برسند " اوه حتمن با این پلک زدنش می خواسته منو تحقیر کنه"
یا باید خودسانسوری می کردم و از احساسات ترک خورده ام نمی نوشتم و یا باید می نوشتم و "او " را می آزردم!!! و یا باید می رفتم....
اما حالا نه می خواهم خودسانسوری کنم، نه می خواهم "او" را بی ازارم، و نه می خواهم از اینجا بروم.لااقل فعلن نمی خواهم بروم. بهتره بگویم تا وقتی مجبور نشوم نمی روم.
خب حالا از چه بگویم؟ از حالم؟
خوبم! البته بهتره بگویم اگر از گلو درد و گوش دردی که نمی دانم دلیلش چیست و همچنین از سوزش پوست کمرم فاکتور بگیرم خوبم.
اوضاع و احوال روحی ام چطوره است؟
باید بگویم کمی بهت زده ام و بیشتر خسته؛ آنقدر خسته که دلم می خواهد یکی از همین شب های که می خوابم به خواب ابدی فرو روم تا شاید خستگی ام رفع شود.
آرام ترم از روزهای قبل ام؛ دگر نه کینه ای دارم و نه عصبانی هستم ... دگر آن توهین های زشت، آن قضاوت های ناحق، آن نارفیقی ها در ذهنم تکرار نمی شوند.... دگر متنظر دیدن آن روز نیستم که آنچه با من کردند به خودشان برگردد .... انتظار دیدن چیزهای زیباتری را دارم.
اما هنوز دل شکسته ام و کمی ناراحت، نه اینکه برای خودم ناراحت باشم .... غصه ی انسانیت را می خورم ... غصه ی اینکه این جمله " مرفه بودن مقدم است بر آدم بودن" شده است تفکر غالب مردم جامعه ام.
و می ترسم از این زنجیره ی قضاوت های ناحق و توهین های کریه و حرف های ناشایست که هر روز کلفت تر می شود. می دانم که من نمی توانم این زنجیره را قطع کنم اما سعی می کنم نشوم یکی از حلقه های این زنجیره؛ نگفتم تا به حال حلقه ی این زنجیره نبودم و نگفتم، نیستم. فقط گفتم سعی می کنم نباشم.
دگر چه!!! از روزهایم بگویم؟
از کدام روزهایم؛ از آن روزی که بعد از یک ساعت ونیم رانندگی و پشت سر گذاشتن آن ترافیک وحشتناک، درست جلوی در خانه صاف رفتم توی دیوار!!! و ماشین یه شکل باور نکردنی ای داغون شد.
یا از روزهای که تقویم ورق می زنم و می بینم چیزی تا کنکور نمانده است و من یک صفحه هم نخواندم و قصد هم ندارم بخوانم!!!
نه بگذارید از روزهایم نگویم...
از روزهایم فقط همین را بدانید که عصرهایم با یک نوشیدنی داغ مثل شیرکاکائو یا عسل و دارچین گرم می شود و اینکه صبح هایش با ورق زدن کتاب های شعر ظهر می شود.
و این را که در به در دنبال آرامش ام....
عنوان ندارد
" گفتی :
رفتن کار سختی است
بمانیم تا به هم برسیم
گفتم :
برای کم کردن فاصله ها، فقط حرکت زمین و عقربه های ساعت کافی نیست
ما هم باید به طرف هم حرکت کنیم
تو اما باور نداشتی
زمین، زمان و من حرکت کردیم
تو اما ....
و ما به تنهایی نتوانستیم این همه فاصله را کم کنیم
و من تنها ماندم
نمی دانم این روزها تو هم تنها شده ای یا نه؟
اما ای کاش باورم کرده بودی."
____________________________________________________________
1. زندگیم شده شبیه رمان های مزخرفی که در یک صفحه همه چیز ساخته می شود و به فصل بعد نرسیده همه چیز ویران می شود.
زندگیم شده شبیه برگ خشک پاییزی که با زور به شاخه وصله و با هر باد می لرزه و می ترسه و میگه اینبار دیگه از شاخه جدا میشم و بعد باد قطع میشه و میگه نه به شاخه می مونم.... اما اینبار طوفان شدیدی بود از شاخه جدا شدم.... فقط امیدوارم عابری این اطراف نباشه که ناخودآگاه پاشو روم بزاره و من با یک صدای " خــــــــــــِش" نابود بشم.
2. می خواستم" یار شاطر" باشم اما گویا دیگه "بار خاطر" شده بودم.
3. بیزارم از اسباب کشی اما شدم شبیه کولی های آواره، با این تفاوت که به جای لباس و مایحتاج تو بقچه ام آرشیو چندتا وبلاگٍ مزخرف تر از زندگیمه که هی با خودم اینور اونور می کشم .... نمی تونم رهاشون کنم چون روزای زندگیم توشون جا گرفته ..... از سر اجبار از اینجا هم میرم.
4. یکی _ دو روزی نیستم ... شاید هم بیشتر .... اما بر می گردم .... ولی نه اینجا... میرم جایی که نوشته هام در دسترس" او " نباشه تا آزرده خاطر نشه از روزانه ها و احساسات من.
5. طفلک دوستاهای مجازی من .... وبلاگ نویس از من آواره تر ... از من آرشیو به دوش تر سراغ دارید آیا؟!؟!؟
.....
می ریزیم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی یک ابر است.................
" گروس عبدالملکیان "
________________________________________________________________
من نمی دونم چرا هروقت که میام تو وبلاگم از یه اتفاق خوب می نویسم. یا هر وقت که سعی می کنم با چنگ و دندون زندگیمو شاد نگه دارم. یه سیلی محکم از روزگار می خورم.
انقدر محکم که پرتم می کنه زمین، و انگار کلی از زمین خوردن من لذت می بره، دیگه حتا می تونم صدای کریه خنده هاشو بعد از هر زمین خوردن بشنوم.
تجربه ی عالی
1
دیروز غروب خیلی ناگهانی تصمیم گرفت که برای بازدید کارخونه ی دوستش از تهران خارج بشه.
تمام دیشب دلم پر از نگرانی بود. دست خودم نبود.... این هوای سرد ..... بخاری های غیراستاندارد ..... صفحه حوادث....
تا صبح هزارجور خواب دیدم....
توی تمام این چهارسال همیشه حواسم بوده که وقتی بهش زنگ بزنم که مطمئن باشم بیدار شده. چون خودم بیزارم از اینکه با صدای تلفن از خواب بیدار بشم و به شدت بداخلاق میشم.
اما امروز فرق داشت به محض اینکه بیدار شدم بهش زنگ زد.
صدای گیجش ... کلمات نصفش ... همه نشون میداد که خواب بوده و هنوز از مرز خواب و بیداری بیرون نیومده .... و شنیدن صدای گیجش عجیب دلنشین بود اونقدر که دوباره امروز صبح عاشق شدم.
چقدر خنگ بودم که تو این چهارسال زنگ نمی زدم از خواب بیدارش کنم و بعد به این صدای گیج گوش بدم!!!!
حالا تصمیم گرفتم این تجربه ی عالی رو چند وقت یه بار تکرار کنم و کله سحر زنگ بزنم بهش بیدارش کنم.
__________________________________________________
2
چند روز قبل نغمه (خواهر1) ی کاتالوگ اورد که محصولات مراقبتی و آرایشی توش معرفی شده بود. من چندتا کرم و یه عطر سفارش دادم که خانوم فروشنده قبول نکرده بود و گفته بود حتمن باید از نزدیک ببینمش، تا تشخیص بدم کدوم کرم براش بهتره.
خلاصه دیروز با مائده و نغمه رفتیم اونجا و با توجه به توصیه های خانوم فروشنده اینا رو خریدم. (البته کرم دور چشم و پرفیوم هم سفارش دادم که گفت هفته بعد بیا ببر)

بعد از اینکه دوش گرفتم و از اینا استفاده کردم... حس فوق العاده ای بهم دست داد.
واقعن احساس لطافت می کنم و کلی کیف می کنم از زن بودنم.
این هم تجربه ی عالی ای بود.
باز از نو ...
یک رژلب صورتی ملایم و رژگونه ی کم رنگ تر و یک خط سیاه باریک روی پلک هایم کافی ست تا تبدیلم کند به یک آدم معمولی.
پالتوی سرمه ایم را که عنوان پالتوی دم دستی دارد از جا لباسی برمیدارم. اما یکهو چشمم می افتد به پالتوی سفیدم که مناسب مهمانی ست. دلم او را می خواهد.
همان کسی که همیشه در سرم وجود دارد و مدام به من امر و نهی می کند با تشر می گوید:
" هوی ... عروسی نمی خوای بری که می خوای بری مجله بگیری.... اگه این پالتو رو بپوشی باید اون چکمه های پاشنه دار رو هم بپوشی.... تو که نمی خوای راحتی کتونی رو با سختی اون پاشنه ها عوض کنی "
اما دلم دقیقن همین را می خواهد... می خواهد برای خرید مجله، همین پالتوی سقید را بپوشم با آن چکمه های پاشنه بلند!!!!!
به حرف دلم گوش می دهم...
به سر کوچه می رسم و به کیوسک روزنامه فروشی ... شماره جدید مجله را می بینم اما این کیوسک را دوست ندارم.... ازش رد می شوم...
دوباره همانی که در ذهنم است می گوید:
" هوی ... مجله؛ مجله ست چه فرقی می کنه از کجا بخری... فروشنده اش رو که نمی خوای بخری"
اما نه... دلم می خواهد از همان فروشنده ی محجوبی که هیز نگاهم نمی کند خرید کنم. و اصلن هم برایم مهم نیست که برای خرید از او ، باید تا نزدیک های میدان بروم و هوا هم سرد است و این پاشنه ها.....
آرام آرام راه می روم... به عابرها نگاه می کنم ... به ویترین مغازه ها....
به خودم فکر می کنم .... به او .... به حرف ها ... به توهین ها.... به نصایح .... به آن های که گفتند نمان در این رابطه .... به آن های که گفتند صبورتر باش در این رابطه.... به سه شب قبل.... به آن وقتی که احساس کردم درکم نمی کند .... وقتی که حمایتش را حس نکردم .... و تصمیم گرفتم حذف شوم از زندگیش.... آنقدر خسته بودم و آنقدر احساس درماندگی می کردم... که دلم می خواست فرار کنم از هر چه که یادآور این روزهاست .... آنقدر خسته که؛ خیلی ناگهانی از لیست ف ی س ب و ک م حذفش کردم!!!!
به دیشب فکر کردم.... به حرف هایش .... به ایمیل دیروز صبحش ..... به اینکه هر چه در دلم بود را گفته بودم و او گوش داده بود.... به اینکه بالاخره بعد از نزدیک به بیست روز حرفی بجز " نمی دونم " برای گفتن داشت.... به اینکه دیشب ساعت ده شب تصمیم گرفتم بمانم!!! ....
به حرف های من والدم که از ساعت ده شب به بعد ِ دیشب، زیر گوشم زمزمه می کند فکر کردم....
" تباه می شوی احمق.... دوباره خر شدی!!! ..... بمیری که عاقل نمی شوی"
از اینکه به تمام حرف های من والدم دهن کجی کردم و برایش شانه بالا انداختم خوشحالم!!! و به خودم لبخند می زنم.
مجله ی محبوبم را می خرم... دلم می خواهد باز چرخ بزنم در خیابانِ سرد....
به مغازه ی دوست داشتنی ام میرسم..... همان مغازه ای که چند روز قبل جلوی ویترینشم پاهایم با دیدن آن مجسمه ها لرزیده بود.
همان مجسمه های که به محض دیدنشان یاد امیر افتاده بودم و از ذهنم گذشته بود که
" wow .... اینا جون میده برای اینکه تو خونه ی منو امیر باشه... بس که کارامون شبیه به این دوتا شخصیت میشه گاهن"
و بعد یادم افتاده بود که دیگر قرار نیست خانه ی مشترکی باشد حتا در رویاهایم و بعد لعنت فرستاده بود به هر چه و هر آنکه؛ خانه ی رویاهایم را ویران کرده بود.
اما امروز....
وارد مغازه شدم.... و مجسمه ها را خریدم.... برای خانه ی مشترکمان خریدم!!!!
جلوتر رفتم به مغازه ی بعدی رسیدم جلوی ویترینش سست شدم. و بعد یکباره جسور شدم آنقدر جسور که خودم هم باورم نمی شد. وقتی از مغازه بیرون آمدم این ها در کیفم بود!!!
و بعد یکباره یاد یکی از کتاب های پائولوکوئلیو افتادم همان که کتابی که در آن، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد... یاد آن شبی افتادم که ورونیکا با تمام وجودش زندگی را لحظه لحظه می بلعد.
انگار حال او را داشتم... انگار حال تمام آدم های را داشتم که می داند شاید فردای نباشد.
با این تفاوت که من از نبودن فردا نمی ترسیدم از نبودن این شوقی که در وجودم است؛ در فرداها می ترسم.
با اینکه قول داده ام خوش بین باشم اما هنوز نمی دانم آخر این قصه چه می شود.
اگر خوش باشد که به تمام این روزها می خندیم و این خریدها می شود خاطره.
و اگر هم نه ..... نمی گویم زندگی نمی کنم ... نمی گویم بعدش هرگز ازدواج نمی کنم...
به یقین ازدواج خواهیم کرد بعد از این جریان هم او و هم من... او را نمی دانم ....اما من ازدواج می کنم چون نیاز دارم که صفحه دوم شناسنامه ام سیاه شود .... ازدواج می کنم چون آن حلقه ی زرد رنگ در دست چپم در این جامعه به من اعتبار می دهد....
و می دانم که ازدواج با این دلایل این شوق راندارد که وقتی چیزی پشت ویترین مغازه ی ببینم دلم غنج برود برایش و دلم بخواهد که در خانه ام داشته باشمش....
و یا شوقی نخواهم داشت برای داشتن بچه ی و در نهایت احساس مادرانه ام ختم می شود به ابزار احساساتی که به گربه ی خانگی ام یا پرنده های سخنگویم میکنم.
اما حالا که این شوق هست می خواهم بهش پر و بال بدهم... می خواهم به این شوق میدان بدهم تا خودش را نشان بدهد.
حالا هم که بازگشته ام باز نمی دانم چه می شود اما می دانم بعد از این قصه......
یا شکیبا با شوق زندگی عاشقانه ای خواهد داشت و یا بی شوق زندگی ای عاقلانه ای!!!!
تولدانه(مصور)
تغییر رمز
رمز قبلیم رو نمی دونم کی داره کی نداره احساس می کنم زیادی بخش شده. بعضی گرفتن و رفتن و هیچ خبری ازشون نشده.
چون دوست دارم تو وبم از زندکیم از هروزم عکس زیاد بزارم و دوست دارم که عکس ها با حداقل ساسن سور باشه بهتر دیدم رمزو عوض کنم.
برای همه ی اونای که یادم باشه میزارم اگه کسی از یادم رفت بهم بگه براش بزارم.
مخاطب خاص من ...
در طی دو _ سه روز،
شما و تک تک اعضای فامیلتان شدید، فرهیخته و نخبه علمی و چهره های ماندگار و افتخارآفرینان کشور
و ما شدیم بازمانده های هون ها
شما شدید، سرمایه دار
ما شدیم، رعیت
شما شدید، بنده های نظرکرده ی خدا که تا به حال چشمتان به نامحرم نیوفتاده است.
ما شدیم، کافر و بی دین.
در یک جمله شما شدید" از ما بهتران" و ما شدیم" اجنه".
همه ی این ها را هم تو شنیدی و هم من .... نگو اینطور نبوده است که خنده ام می گیرد.
هنوز موافقت روز اولت را با حرف های غیرمنطقی دیگران را فراموش نکرده ام.
دربرابر تمام حرف های که به من زدند سکوت کردی... تو دلیل سکوت را چاره ی جز سکوت نداشتن می دانی و من دلیل سکوتت را هم رای بودنت با آن ها!!!
دلم وقتی شکست که فهمیدم نه تنها سکوت کرده ای بلکه حتا اخمی، و یا چیزی که نشاندهنده ی ناراحت شدنت باشد نثارشان نکرده ای و حتا رفتارت با تمام آن ها همچنان توام با احترام است و تواضع.
چشم هایم را روی تمام این ها بستم. چون یاد گرفتم نمک نشناس نباشم، چون نخواستم قضاوت کنم، چون جای تو نبودم.
اما حالا برایم عجیب است چرا وقتی من خودم صفاتی که اطرافیان تو به من نسبت دادن را خودم به خودم نسبت می دهم خشمگین می شوی!!! عکس العمل نشان می دهی!!! و خنده دار تر از همه ناراحت می شوی!!!
نمی فهم این صفات زشت هستند یا اگر من بکارشان ببرم زشت می شوند. به گمانم دومی درست باشد. چون در این مدت هر کس که رسید این ها را به من نسبت داد و تو ناراحت نشدی. پس به حتم مشکل منم نه این صفات.
من تمام این روزها را تمام حرف های را که شنیده ام گذاشتم و گذشتم نه برای اینکه ازشان می شد ساده گذشت فقط برای اینکه نمی خواهم سیاهیشان را هر روز با خودم به دوش بکشم.
آخرین ضربه را هم خوردم .... دگر هیچ دلیلی نمانده برای ماندن ...
تو که نتوانستی دست هایم را بگیری و بلندم کنی، لطفن وقتی که با کلی تلاش از روی زمین بلند شده ام و مشغول پاک کردن لباس های غرق به خاکم هستم، مرا با دو دستت دوباره به زمین پرتاب نکن.
من که از زندگی تو رفتم، لطفن بگذار آرام آرام به زندگی خودم بازگردم.
_________________________________________________________________
فکر کنم غیرفعال بودن نظرات برای این پست کاملن منظورمو برسونه که حتا کلمه ای درباره ی این پست نمی خوام بشنوم.
چه خوب که اینجا هست ... اینا توی گلوم بود و داشت خفم می کرد ..... سبک شدم.
خریدانه
....
جمعه تولد دعوت شدم و بسیار خوشحالم
از اون تولدتاست که می دونم خوش می گذره. صبا (خواهرزاده ام) پایه ی رقصیدن با من هم هست و مائده هم همینطور. هـــــــــــــــــورا
به قالب توجه کردید!! هر کس این صفحه را باز کنه می فهمه نویسنده این وبلاگ یک فردخودشیفته است. از بس خودشیفته ام می ترسم به سرنوشت نارکیسوس دچار شم.
I'm going to rebuild my life

دیشب بعد از اینکه کامنت خصوصی قاصدک را خوانده بودم.
بعد از اینکه مائده جرقه ی یک کار نو را در ذهنم زده بود.
بعد از اینکه با هیجان و ذوق از تصمیم جدیدم برای نقره و پروانه گفته بودم و آن ها هم تشویقم کرده بودند.
بعد از اینکه مهدیس درست زمان بارش باران برایم اس ام اس زد بود که "باز باران بارید/ خیس شد خاطره ها/ مرحبا بر دل ابری هوا/ هر کجا هستی باش/ آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی ...
بعد از اینکه با امیر صحبت کرده بودم، از تصمیم جدیدم گفته بودم و تشویقم کرده بود و بعد از اینکه با هم بحث کردیم، طعنه زدیم به هم و باز مثل همیشه چیزی بهانه شد برای نصفه ماندن و بی نتیجه شدن بحثمان.
درست همان وقتی که "in another country" همینگوی را می خواندم و رسیده بود به آنجای که آن مردی که همسرش را از دست داده بود می گفت:
"It is very difficult...... I cannot resign myself"
همان وقتی که غرق شده بودم در حس این مرد ِ غمگین و چقدر این جمله اش را نزدیک به خودم می دیدم؛ تلفنم زنگ خورد.
شماره ناآشنا بود.... حتا برای تهران هم نبود..... خواستم جواب ندهم چون معمولن شماره های ناشناس از طرف من بی جواب می مانند... اما نمی دانم که چه شد... جواب دادم...
صدا ناآشنا بود اما مرا به اسم می خواند!!!!
"شما؟"
خدایــــــــــــــــــــــــــی من باورم نمی شد. آنقدر ذوق زده بودم که دلم می خواست جیغ بزنم. حسابی غافلگیر شده بودم و خوشحال.
آنقدر خوشحال که حتا بعد از خداحافظی هم لبخند پهنی که روی صورتم افتاده بود جمع نمی شد.
و شب بعد از اینکه چراغ ها را خاموش کردم و از سرما زیر پتو قایم شدم با خودم فکر کردم.
گیرم که سهیلا مرا ندیده و نشناخته پس زد.
گیرم که مریم (دخترخاله ی امیر) از پشت خنجر زد.
گیرم که علیرضا( دوست امیر) در کمال ناباوری من؛ حرف های را تحویلم داد که محترمانه ترین جوابی که می شد بهش داد یک سیلی محکم زیر گوشش بود.
گیرم که زمین خوردم....
گیرم که با این زمین خوردن قلبم شکست...
اما کنار زشتی این ها، زیبایی های دیدم وصف ناپذیر، دوستی های از ته دل و بی توقع، خانواده ای که ایستاده اند پشتم محکم مثل کوه، خواهری که بدون ذره ای ترحم برایم دل می سوزاند.
چرا من باید بچسب به دنیای سیاه و زشت آن ها، چرا باید بهشان اجازه دهم با حرف هایشان با افکارشان با بی حرمتی هایشان مرا هم با خودشان بکشند در دنیای کوچکشان.
چرا حالا که تصمیمی نو دارم. تمرکز کنم بر روی افکار و حرف ها و رفتارهای مسموم آن ها!!!!
نمی گویم بخشیدمشان،
نمی گویم درد نمی کشم از آنچه گذشته بر من،
و می دانم که جای زخم های که خورده ام تا آخر عمر خواهند ماند تا بهم یادآوری کنند دنیای آدم ها متفاوت است واگر ذره ای غفلت کنی ممکن است غرق شوی در دنیاهای که به ظاهر به بزرگی دریاست اما عمق اش حتا تا ساق پاهایم هم نمی رسد.
فقط می خواهم از این به بعد به خودم فرصت دهم، به قول پروانه خودم را لوس کنم به خودم مرخصی بدهم، بگذارم زمان آرامم کند. و آرام آرام برگردم به زندگی ام و به دنیای کوچک خودم.
به همین خاطر امروز روی آیینه اتاقم نوشتم:
" I'm gonig to rebuild my life"
تا هر وقت دلم گرفت و اشک هایم سرازیر شد چشمم بیوفتد به آیینه و یادم بیاید که من کار مهم تری از گریه کردن و غصه خوردن دارم.
نظرات ()
